حسين فاطمى
11
گنجينه اخلاق ( جامع الدرر فاطمى ) ( فارسى )
به حقّ پروردگارم كه داخل شدم در بهشت عدن و عفو كرد مرا خدا و گناهانم را بخشيد . فأبشروا اليوم أولياء علي * و توالوا الوصي حتى الممات بشارت دهيد امروز دوستان على را و تا دم مرگ ملازم دوستى وصى پيغمبر باشيد ثم من بعده توالوا بنيه * واحدا بعد واحد بالصفات پس بعد از او ، اولادهاى او را دوست بداريد يكى بعد از ديگرى . اشعار شيخ آذرى رحمه اللّه در مناقب اهل بيت عليهم السّلام منّت خداى را كه مطيع پيمبرم * فرمانبر قضاى خداوند اكبرم زانها نِيَم كه حسن فروشم به مال و زر * تقوا است زينت من و زهد است زيورم توحيد ، بَحر باشد و تن ، همچو كشتى است * جان ، ناخداى كشتى و عقل است لنگرم تا من ، عزيز مصر وجود خود آمدم * آمد ز روم ، باج ولايت ز قيصرم آفاق را به تيغ توكّل ، گرفتهام * نى راغب سپاه و نه محتاج لشكرم تا من ببستهام كمر فقر بر ميان * از تاج فقر ، طعنهزن تخت سنجرم غوّاص عقل ، راه به كُنهم نمىبرد ، * كز فقر ، بحر نور صفايست گوهرم اطراف عالم از نفس من معطّر است * زيرا پر آتش است درون همچو مجمرم ز انها نِيَم كه پاى ز دامن ، فرو كشم * گر فى المثل چو كوه نِهى تيغ بر سرم افلاك را چو نقطهء مركز ، وسط نشين * اقطاب را به منزلهء خطّ محورم يأجوج حادثات جهان را چه اعتبار * با من كه در شكوه چو سدّ سكندرم در خورد همتّم بود از دخل روزگار * از باختر وظيفه خورد تا به خاورم همچون كتابتم ز سخن طبع فربه است * همچون قلم چه باك كه خوانند لاغرم اين طاس كعبتين فلك بر بساط خاك * در روزهاى روز و شب افكنده شش درم از آفتاب همّت من ، مهر ذرّهايست * گر ذرّهاى ندانمش از ذرّه كمترم آنجا كه بحر همّت من ، موج مىزند * پيداست تا چه قدر ، بود بحر زاخرم همچون زمين ، به صورت اگر مفلسيم ليك * چون آسمان ، بگوهر معنى توانگرم هم بوى مىفروشم و هم نور مىدهم * خوشبوى و نوربخش چو شمع معنبرم از خسروان روى زمين تنگ آمدم * تا من گداى حضرت ساقى كوثرم